تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

کریسمس ارکیده

برای بابا خریدمش. خودمان در خانه داریم. با گلهای صورتی. اینجا چند رنگ دیگرش هم هست. بابا دنبال قرمزش است. اینجا هم که آمده بودند پیشم گلدانش را توی ایوان همسایه شهره دیده بود. دلش می خواست برود در خانه شان را بزند و یک شاخه اش را بگیرد. ولی خب نمی شد.

یکشنبه دیدمش. گلهای سفید دارد با یک سایه صورتی. دفعه قبل یک کاکتوس گنده را بردم ایران. این را هم می برم. قاچاق گل و گیاه. هر روز که بیدار می شوم نگاهش می کنم. به گلهایش دست می کشم. و می گویم که می خواهم ببرمش ایران. پیش بابا.

سرم دارد می ترکد از زور یک عالم سوال بی جواب که هیچ کس نمی تواند جواب بدهد. از نگرانی برای بابا و مامان دارم خل می شوم. امروز رفته بودم بیرون. پیاده. در این سرمان استخوان سوز یک دفعه نفسم بند آمد و مجبور شدم بنشینم روی زمین. بعد زدم زیر گریه. خوب است که این شهر ۷۷۲۰ نفری آنقدر خالی است که کسی نباشد نگاهت کند. فقط یک پیرزن از بغلم رد شد و پرسید حالم خوب است یا نه.

ساعت ۶ بود که لوری آمد سراغم و گفت حالش خوب نیست و گوشش درد می کند. خلاصه کلی ناراحتی و بی حوصلگی برای گوش درد. و من هم کلی دلداری و توصیه که برو بخواب که شاید خوب شدی. خب گوشش درد می کند.

من روحم درد می کند. عصبانیم. هیچ درمانی هم ندارم. مهم هم نیست که چقدر می نشینم این دعا و آن دعا را می خوانم و خدا را صدا می کنم. دارم خل می شوم.

خلاصه اینکه گلها را خریده ام برای بابا. امشب می گفت تو که خوب باشی ما هم خوب هستیم. من می دانم که مثلا خوب هستم. بابا هم می داند که مثلا خوب است. مامان هم این را می داند.

بچه که بودم بابا که نبود من می رفتم بغل دایجان. الآن دلم دایجان را می خواهد.

فرناز امروز می گفت روز ام آر آی نیکو هم بوده است و زیر لب یک چیزی می خوانده است. بچه که بودم دعوا که می شد می رفتم پشت سر نیکو قایم می شد. پسر خوبی بود و دعوا را یک جوری تمام می کرد. شاهرخ صدایش می کرد دیگو دیگو.

ببین خدا. یا زودتر تمامش می کنی. یا من دیوانه می شوم. فهمیدی یا نه؟ مهم هم نیست که چقدر سرم را بکنم توی کتابهایم و تئورهای زبانشناسی و ادبی بخوانم. فهمیدی یا نه؟ یعنی اصلا نمی توانم بفهمم که چرا اینقدر معطل می کنی. چی را می خواهی بشنوی؟ که من بگویم گه خوردم. آره...گه خوردم. هر کاری که کردم گه خوردم. اما تو بس کن. خدایی کن و بس کن.

وای به حالت اگر فردا شب باز هم صدای شاهرخ ناراحت باشد و به من بگوید زیاد چیزی نمی فهمد.

هر کسی که هم اینجا را می خواند و حالش بد می شود نیاید و نخواند. من نه روانیم و نه افسرده. شاید هم باشم. اصلا برایم مهم نیست. مهم این است که برادرم زود خوب شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 1:18  توسط نازنین  | 

یک سناریو

بیدار می شویم. با زنگ تلفنی از توی هواپیما. من سرم را قایم می کنم توی بالش که گریه ام نگیرد. بعد می روم توی آشپزخانه. چایی درست می کنم. فرناز می آید. به زور با هم دو کلمه حرف می زنیم. بعد هی مثلا صدایمان را صاف می کنیم که یعنی ما خوبیم و از این حرفها. خانه به هم ریخته است. راه می افتم به جمع و جور. فرناز به طوطی اش می رسد. یا من یا فرناز ضبط را روشن می کنیم. یا صدای تلویزیون را بلند می کنیم. از ساعت ۱۰ به بعد تلفنها پشت سر هم زنگ می زنند: مرجان. عمه جان. دایجون. فروزان. افسانه خانم. همسایه ها. بقیه فامیل. یکی یکی. که هم بگویند جایشان خالی نباشد. هم بگویند اگر کاری داشتیم رو در بایستی نکنیم و پیششان برویم و از این حرفها. یک کمی ولو می شویم جلوی تلویزیون و کامپیوتر. بعد موقع ناهار همه چیز را می گذاریم وسط میز. هر کی هر چی بخواهد می خورد. اگر تلویزیون فیلم جالب داشته باشد٬ بشقاب به دست می دویم جلوی تلویزیون. شاید بعدش من بروم توی اتافم ولو شوم روی تخت یک کتابی چیزی بخوانم. فرناز هم همین طور. حرف می زنیم. دعوا می کنیم. داد می زنیم. دعوای بد می کنیم. بلند بلند حرف می زنیم. دوباره داد می زنیم. من می گویم خفه شو. فرناز می گوید خیلی احمقی. بعد مثلا قهر می کنیم. هر کسی می رود سر کار خودش. ۵ دقیقه بعدش انگار نه انگار دعوا کرده ایم. دوباره حرف می زنیم. شاید چایی خوردیم. دوباره کنترل به دست ولو جلوی تلویزیون هستیم. تلفن زنگ می زند از آنطرف آب که بگوید رسیده اند مسافرهایمان. از بعد از غروب دوباره سیل تلفنها جاری می شود.

قبل از خواب شاید باز دعوا کردیم. من داد می زنم. بد اخلاقی می کنم سر نامرتب بودن خانه. همه چیز را می اندازم گردن طوطی بیچاره و دو سه دفعه هم بد و بیراه نثارش می کنم. شام می خوریم. یا شاید هم نخوردیم. باز می خندیم و حرف می زنیم. شاید هم با دعوا خوابیدیم.

خلاصه اینطوری دق دلیمان را سر تنهایی خالی می کنیم.

اینها همه یک سناریوی واقعی است که چندین بار اتفاق افتاده است. اما امروز فرناز دارد یک سناریوی تازه را برای خودش تجربه می کند. نازنین نیست که دیوانه اش کند و فرناز داد بزند که کاشکی تنها بودم. نمی دانم چقدر این تنها بودنش را دوست دارد. می دانم که امروز که با هم پای کامپیوتر حرف می زدیم من باز شاکی شدم. فرناز را نمی دانم. الآن پای تلفن می گفت که باید خانه را جمع و جور کند. دلم برایش سوخت. خلاصه اینکه چند باری به خودم گفته ام: خاک تو سرت کنن. خاک تو سرت کنن. بعد از دست همه چیز حرصم گرفته است.

اما خب. بعد خودم را می گذارم توی دل شاهرخ که چقدر خوشحال است الآن که یک آرزوی دور را برآورده می کند. ولی با این همه باز می گویم ای خاک تو سرت نازنین که فرناز تنهاست. مهم هم نیست که چندین بار فرناز گفته باشد می خواهد تنها باشد. خب...من کرم دارم که از تنهایی فرار کنم. مسلما اگر الآن جای فرناز بودم - که البته من هم اینجا تنهایی خودم را دارم و شاید خیلی تنهاتر از فرناز باشم که یک لشکر دوست و فامیل و همسایه دم دستش هستند - دلم می خواست سرم را توی بالش قایم کنم و گریه کنم.

خلاصه فرناز اگر واقعا عشق تنهایی داری حالش را ببر. دهه اول محرم کوفتت نشود ولی جون نازنین خر بازی در نیاوری!!! بعدشم خواهر بزرگه هستی و احترامت واجب. ولی خیلی خری. خیلی زیاد. یک ذره بد باش! فهمیدی؟ اینطوری عذاب وجدان من کمتر می شود. ماچ!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:53  توسط نازنین  | 

باقالی پلو

اینجا شنبه ها و یکشنبه ها من غذا می پزم. چون با هم هستیم و یک چند دقیقه ای بیشتر وقت داریم با هم بنشینیم و بعد هم درست نیست که این آدریانوی بیچاره هر روز و هر شب بخواهد برای من هم آشپزی کند...وگرنه صدای زنش هم در می آید. خلاصه اینکه امروز قرعه به باقالی پلو افتاده بود...اینقدر ذهنم مشغول بود و فکرم درگیر هزار تا چیز مختلف که فقط حواسم به این بود که برنج را خیس کنم. وط کارهایم با مامان حرف زدم و شاهرخ که باز هم زد زیر گریه...و همان یک ذره حواسی هم که برنج داشتم از سرم پرید. مخصوصا که این دفعه برگشت گفت دلم برایت تنگ شده است و بعد هق هق گریه. خودم هم نمی دانم چه جوری موقع حرف زدن با او جلوی گریه ام را می گیرم و خل بازی در می آورم که بلکه یک کمی هم بخندد. بعد از خداحافظی تازه سیل اشکم سرازیر می شود و حالا خر بیار و باقالی بار کن.

بعد یاد حرفهای یکی از استادهایم افتادم که می گفت آن روزی که تو ازدواج کنی آن آدمی که شوهر تو می شود باید خیلی مرد باشد که به این همه محبت تو به برادرت حسودی نکند...شاید راست بگوید چون وقتی که حالش خوب بود همه فکر و ذکرم شاهرخ بود. چه برسد به الآن که حال و روزش این است. همین قدر می گویم که شب اول بعد از عملش در ایران اینقدر مشت به در و دیوار کوبیدم و داد زدم که هنوز مچ دست راستم درد می کند!

اینها فکرهایی بودند که در حال گذاشتن برنج روی گاز از سرم می گذاشتند. بعد دستم رفت به سمت بسته شود و باقالی خشک. شودها را با شاهرخ و فرناز خریده بودم. همان روزی که رفته بودیم شهروند. من برای شاهرخ چند تا بسته آب میوه خریدم و دم صندوق که باید پول می دادم دستم را گرفت و گفت: نازنین ببخشید. نمی دانم از کی اینهمه عذاب وجدان پول خرج کردن دارد. بابا می گوید آلمان که بوده اند یک چیزهایی در مورد هزینه بیمارستان شنیده بوده و از همان موقع یک کمی حساس شده است.

باقالی را دو سه روز قبل از آمدنم با بابا خریدم. یکی از آن روزهایی بود که دلم می خواست عین بچگیهایم خودم را بغل بابا قایم کنم. مثل آن موقعهایی که دستم می سوخت و یا سرم می شکست (که در مورد من تقریبا سالی یک بار دو سه جای سرم بخیه خورده بود)...بابا برایم حرف می زد و می گفت که باید بروم و شاهرخ هم حالش خوب است و من هم زل زده بودم به شیشه ماشین که مبادا پلک بزنم و اشکی سرازیر شود.

همین شد که بنده باقالی را همران برنج نریختم در آب جوش و تازه موقعی که برنج را آب کش کردم دیدم که ای بدبختی حالا این باقالی قاقاله خشک که نمی پزد. راه حل زیاد داشتم...مثل جوشاندن باقالی ها و بعد دم کردن برنج. اما در همان لحظه ذهنم به این هم نمی رسید و با سلام و صلوات بافالی خشک را با شود ریختم لا به لای برنج تا بلکه بپزد.

یک ساعت بعدش که توی آشپزخانه لوری و آدریانو بودم زن و شوهر ته سوپ جو را در آورده بودند و ریخته بودند سر دیس باقالی پلو و می گفتند به به! من هم جرات نداشتم به باقالی ها دست بزنم که مبادا عین پاره آجر باشند...اما نرم شده بودند. چون آدریانو باقالی ها را جدا می کرد و می خورد. یک نفس راحت کشیدم.

اما بعد یاد خودم و شاهرخ افتادم که یک روز خانه مادربزرگه که عمه کوچیکه باقالی پلو پخته بود و باقالیهایش خام بود٬ آنها را ریخته بودیم توی جیب شلوارمان و مامان بعدا می گفت که نمی داند چرا توی ماشین لباسشویی باقالی جمع شده است!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 19:19  توسط نازنین  | 

درد بی نشان و بی درمان

این یک درد جانکاه است. درد خودم را می گویم. نگرانیم. دغدغه هایم. بی خوابی هایم. از خواب پریدنهایم. صدای لرزان برادرم را شنیدن. فکر کردن به همه خاطراتی که در هر لحظه عین یک فیلم روی دور تند از جلوی چشمهایم می گذرند و قلبم را فشار می دهند و تمرکزم را می گیرند و نمی گذارند که نه درس بخوانم و نه بخندم و نه حرف بزنم و نه هیچ.

اما ایکاش درد فقط مال من بود. نشد که یک روز صبح بیدار بشوم و دلم خوش باشد به اینکه خبری نخوانم. دلم خبر خوش نمی خواهد. برعکس خوش است به اینکه خبری نشنود. اما عین هر روز می شنوم از دردی تازه برای مادری و خواهری و مردی. دردی برای جوانی که داد می زند فغان برادر را و جوانی که لباس زنانه بر تنش می کنند و مجبورش می کنند که جلوی دوربین بایستد.

نمی دانم اینها که چنین درد می آفرینند خود طعم درد چشیده اند یا نه؟

ما به درد تنها نمانده ایم. در خانه تنها نیستیم. درد مشترک داریم و شانه به شانه هم ایستاده ایم تا این درد جدا جدا درمان نپذیرد.

برای این دردی هم که نفس همه مان را بریده است هم تنها نمانده ایم. همراهیم و می دانیم که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

اما دردآفرینان را نمی دانم در روز درد خدا چه خواهد کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:5  توسط نازنین  | 

چند نفر؟

مشغول خواندن کتابی هستم که شاید در مطلب آینده در موردش صحبت بکنم. از همان خط اولش اولین چیزی که خیلی بی اختیار به ذهنم رسید - که شاید ناشی از حربه بی بدیل نویسنده است - این بود که چند نفر در آن واحد ممکن است یک کتاب را در نقاط مختلف دنیا به زبانهای مختلف بخوانند؟ واقعا فکر می کنم این سوال را خود نویسنده به عمد در ذهن خواننده می گذارد. یا اگر عین همین سوال هم نباشد باعث می شود که خواننده به مسایلی این چنین فکر کند.

اگر حرف از یک کتاب پرفروش باشد تصور اینکه ممکن است چند هزار نفری در آن واحد صفحاتش را ورق بزنند زیاد هم اغراق آمیز نیست. مثلا هری پاتر هنوز خوانندگان خودش را دارد. در ایران تابستان سال ۸۷ همه به دنبال "کافه پیانو" بودند. پارسال در ایتالیا همه تشنه خواندن "تنهایی اعداد اول" بودند که بدتر از کافه پیانو هیچ چنگی به دل نمی زند.

اما اگر کتابی باشد چاپ سال ۱۹۷۹؟ یا اگر عقب تر برویم برسیم مثل به قرن ۱۹ و ۱۸ و ۱۷؟ کتاب که باز می شود نویسنده اش زنده می شود. دوباره جان می گیرد. اما این حس کنجکاوی که این نویسنده در حین بازگویی کتابش برای من چند جای دیگر به همان کار مشغول است دو روز است که حسابی ذهنم را درگیر کرده است.

الآن هم از خودم می پرسیدم چند نفر مثل من چنین تصویری را در ذهن خود دارند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:13  توسط نازنین  |