تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

دومینوی آزادی

قاعدتا باید به جای این مطلب چیز دیگری می نوشتم که دیروز آماده اش کردم. اما امروز خبرهای سالروز فروپاشی دیوار برلین را دنبال می کنم و هر بار که مقاله ای می خوانم و یا رپرتاژی می بینم گریه ام می گیرد. می توانم هم خیلی بی تفاوت همه چیز را کنار بگذارم و حواسم را بدهم به درسی که باید بخوانم و کتابهای عقب مانده را جلو بیندازم. اما نمی شود...یکی دو ساعت قبل این مطلب را در وبلاگ "به همین سادگی" می خواندم. تمام که شد هم آنقدر بغض داشتم که می توانستم تا آخر شب گریه کنم و هم آنقدر عصبانی بودم که دلم می خواست بروم بیرون و تا نفس داشتم داد بزنم...

حالا الآن می خواندم که در برلین سه دومینو به طول یک کیلومتر ساخته اند که نماد سقوط دیوار باشد. "جوانهای ۲۰ سال پیش در انقلابی صلح جویانه این دیوار را از بین بردند. جوانهای امروز هم باید بدانند که هر جایی که صدای آزادی بلند می شود مثل دومینو همه دیوارها و موانع را فرو می ریزد"...

دلم برای ایرانی بودن خودمان می سوزد. اینجا هر جا که می روی و می فهمند ایرانی هستی می پرسند: "ایران چه خبر؟"...بعد حرف می زنند...تحسین می کنند. اما آن وسط کسی هست که از اعدام می پرسد و از بهنود شجاعی. خیس عرق می شوی و نمی دانی چه جوابی بدهی. همین الآن هم آدریانو اینجا بود و می گفت می خواهند در ایران حکم قطع دست را اجرا کنند.

بعد فکر می کنی بین مردم ایران هم یک دیوار کشیده اند. آنهایی که برای خشونت هستند و آنهایی که چیز زیادی نمی خواهند جز اینکه بتوانند بخندند و امیدوار باشند و گوشی برایشان باشد که بدون متهم کردنشان حرفشان را بشنود. این دیوار را چه کسی فرو خواهد ریخت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:38  توسط نازنین  | 

نقطه جوش

حواستان را جمع کنید که از خانه تان که می روید یک علی آباد دیگری نسبت به ارتفاع علی آباد جدید نسبت به سطح دریا نقطه جوش فرق می کند. و اگر این نقطه جوش پایین بیاید مواظب باشید که هر چیزی حتی نخود نپز زود زود زود می پزد و سیم ثانیه می سوزد و بوی گند همه جا را بر می دارد...خیر سرمان خواستیم ناهار را ما بپزیم یک قسمتی از غذایمان سوخت...!!! حالا غذا را بی خیال...با این بوی سوختگی و هوای سرد چکار کنم که اگر درها را باز کنم سرما می میرم!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:20  توسط نازنین  | 

چهارشنبه سوری

دیروز که از ماشین پیاده شدم بوی دود خورد به دماغم. رفتم به شبهای عید و بوی چوب و چلهای خیس که راهی ندارند به جز سوختن. یا عصرهای پاییز که مشدحسین برگ خشکها را جمع می کرد ته باغ و توی آن گودالی که بهش می گفتیم باتلاق می سوزوند. گودال هنوز هم هست و برگ هم درش می سوزد! اما اینجا چوبی ندیدم که بسوزد. بعد فهمیدم بوی شومینه هاست که از دودکش می زند بیرون.

همه چیز خوب است. همه چیز عالی است. همه چیز هست. همه چیز. چیزی کم ندارم. حتی هم نشین. هوا ابری است و بارانی. دلم گرفت؟ نه!!! باران باران است. اینجا و آنجا ندارد. چایی مان دم است و وسایلمان هم جمع. پس خانم بفرمایید خرتان را بزنید.

دارم با فرناز حرف می زنم. می گوید ایران اینترنت بدتر از بد است. از من خبر می گیرد. یادم می افتد که الآن دلم می خواست خانه باشم. بعد می گویم حالا گیرم که خانه هم بودم. گیرم که از سرخوشی قلبم می لرزید. اما بعدش چی؟ آخرش که چی؟ دور زدن حول یک محور...حالا اگر می شد در ایران هم پرید و شکوفا شد آن حرف دیگری بود...این است که خانه را می آوریم اینجا. حداقل تا زمانی که بشود در ایران هم پرید.

آهان...همه خاطره می گویند از ۱۳ آبانهایشان...من هم بگویم که کلاس اول بودم. موشک باران بود و دبستان شهید سلیمانی که توی کوچه صالح ، خیابان شریعتی، بود را برای ساختن پناهگاه بسته بودند و ما بعد از ظهرها می رفتیم یک دبستان پسرانه که توی کوچه صالح بود و الآن شده است دانشگاه آزاذ زبانها...۱۳ آبان فکر کنم بود. بعد یک پرچم آمریکا سر صف آتش زدند و گفتند بگویید مرگ بر آمریکا. من هم که اصلا چه می دانستم دنیا دست چه کسی. داد زدم مرگ بر آمریکا. فرناز کلاس سوم بود و تارا کلاس پنجم. دیدم هر دو با دوستهایشان دارند هرهر به من می خندند. شدیدا بهم برخورد و با شدت بیشتری گفتم مرگ بر آمریکا...آنها هم بیشتر خندیدند. شب شام خانه دایجان بودیم. تارا و فرناز می خندیدند و ادایم را موقع شعار دادن در می آوردند. بعد نیکو برایم تعریف کرد که خنده دار ماجرا چی بوده است...آن موقع اصلا خنده ام نگرفت. بیشتر دلم برای خودم می سوخت. الان اما خنده ام می گیرد. همان یک بار بود. فقط یک بار. آن هم جدا از روی نفهمی کودکانه ام!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:26  توسط نازنین  | 

بزن باران

باران می آید. امروز زیر باران به دنبال آدرس دست نیافتنی بودم. لذت می بردم از برگهای روی زمین و خیس خیس از باران.

خب اگر روزی به میلان برسید چیکار می کنید؟! من وقتی رسیدم پریدم بغل آنا و مائورو و از خستگی ولو شدم توی ماشینشان. از فرودگاه رفتیم بازار دست دوم!!! از آنجا هم رفتیم یک جایی که مزرعه بود و پر از گاو و گوسفند و بز و الاغ و اسب برای اینکه می خواستند پنیر بخرند...از نوع بزی کپک زده اش! ها ها!! که در ضمن خیلی هم خوشمزه است...الکی آن قیافه را به خودتان نگیرید.

ناهار پنیر کپک زده بزی و اسفناج پخته خوردم...عصر رفتم کلیسا و شمع روشن کردم برای شاهرخ. شام پیتزای بادنجان و فلفل. قیافه نگیرید که خیلی هم خوشمزه است.

با اینها که باشید زندگی را ساده می گیرید. حالا مهم نیست که مائورو رییس بانک است و خانه شان وسط شهر میلان.

امروز هم باید می رفتم دنبال کارهایم. زیر باران و آدرسی که پیدا نمی شد. آدرس را که پیدا کردم کارم را انجام دادم. رفتم یک کتابفروشی و دو ساعتی فقط کتاب نگاه می کردم. بعد رفتم بریوش با نوتلا خوردم. از همان جا هم رفتم کلیسای سانت آمبروجو و باز هم برای شاهرخ شمع روشن کردم.

هوا اینجا بارانی است و ما هم سرگرم در خانواده فوماگالی...فردا روز دیگری است و پیش به سوی خرخونی! خدایا خودت بخیر کن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:29  توسط نازنین  | 

حالش را می بریم

حالش را می برم به خاطر شاهرخ. گریه بی گریه...الکی...یعنی مثلا گریه بی گریه. آدم می شوم. یعنی سعی ام را می کنم. آمدم اینور آب. خسته ام و له. آهای فرناز خانمی...الهی قربونت برم من! همین. تا بعد!
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:43  توسط نازنین  |